Skip to content

>روح زندگی در امریکا

مارس 7, 2011

>

امروز دوشنبه صبح است و وقتی که به سر کار آمدم دیدم که چند تا از سرورهایی که به ماهواره وصل هستند از کار افتاده اند و همه مثل مرغ پرکنده دست و پا می زنند. وقتی که مشکلی در سرورها پیش می آید به طور اتوماتیک برای من ایمیل فرستاده می شود و به موبایل مربوط به اداره من هم زنگ زده می شود ولی متاسفانه موبایل اداره من شارژ نداشت و خاموش شده بود اگرنه نصف شب می آمدم و سرورها را راه می انداختم. مشکل اینجا بود که سیستم خنک کننده اطاق سرورها از کار افتاده بود و درجه حرارت اطاق به اندازه ای رسیده بود که سرورها به طور اتوماتیک خودشان را خاموش کرده بودند. این اتفاق معمولا چند بار در سال می افتد و معمولا من خودم را سریع به اداره می رسانم و مشکل را رفع می کنم. من یکی از معدود کسانی هستم که اجازه دارم خارج از ساعات اداری وارد ساختمان ها شوم و سیستم امنیتی را خاموش و یا روشن کنم. یکی از آیتم هایی هم که در بازنگری کاری من رتبه بالایی گرفت میزان اعتماد اداره به من بود که از پنج امتیاز چهار امتیاز گرفتم. اگر به هر علتی سیستم محافظتی اداره به کار بیفتد به تمام تلفن های من زنگ زده می شود و من باید اول به ساختمان بروم و اگر چیز مشکوکی دیدم به پلیس زنگ بزنم تا بیایند. پارسال یک دوره آموزشی هم برای من گذاشتند که چگونه باید اول تمام درهای ورودی را از درون ماشین کنترل کنم  و اگر شیشه ای شکسته بود و یا دری باز بود حتما با پلیس تماس بگیرم. سپس باید ماشین هایی که در پارکینگ هستند را شناسایی کنم و اگر مورد مشکوکی دیدم آن را به پلیس گزارش دهم. اگر هیچ مورد مشکوکی وجود نداشت باید وارد ساختمان شوم و ببینم که چرا سیستم امنیتی به کار افتاده است. تا کنون چند بار این اتفاق افتاده است و یک بار مدیر عامل اداره که در زمان خروج کد امنیتی را اشتباه وارد کرده بود را غافلگیر کردم و او از سرعت عمل من متعجب شد. راستش من در آن زمان در ماشین بودم و داشتم به رستورانی که در کنار شرکت بود می رفتم که شام بخورم و تا موبالیم زنگ خورد و پیغام سیستم محافظتی را شنیدم خودم را پس از یک دقیقه به ساختمان رساندم و چون ماشین مدیر عامل را شناختم وارد شدم و دیدم که دارد با دکمه های سیستم محافظتی ور می رود و وقتی که من را همچون جن بو داده در برابر خودش دید دهانش از حیرت باز ماند.

آخر هفته گذشته یرای من خیلی کسل کننده بود و بیش از ده تا فیلم سینمایی و سریال دیدم به طوری که دیگر حالم از هر چه فیلم بد شد. کمی هم کتاب خواندم و موسیقی نواختم و سعی کردم که به خودم خوش بگذرانم. اگر باران نمی آمد برنامه داشتم که با موتورم به جاهای مختلف بروم و از طبیعت لذت ببرم ولی هوا بارانی و سرد بود. یکشنبه صبح به خود گفتم که حتما باید از خانه بیرون بروم اگرنه غمباد می گیرم. برای همین به سمت شهر امیریویل حرکت کردم. در آنجا کمی به مغازه های مختلف سر زدم و در محوطه سر بسته قدم زدم و سپس به یک سالنی رفتم که غذاهای مختلف و ارزان دارد. یک رستوران افغانی هم در آنجا است که من غذاهای او را خیلی دوست دارم و معمولا هم شلوغ است. یک پلو و ماهیچه گوسفند سفارش دادم و جای شما خالی با یک آبجو خوردم به طوری که دیگر حرکت کردن برایم میسر نبود. سپس به یک کتابخانه بزرگ که در همان ساختمان است رفتم و نگاهی به کتاب ها انداختم ولی چون هنوز چند کتاب ناخوانده در دستم است از خریدن کتاب منصرف شدم. بعد از آن به یک کازینوی بزرگی که در شهر سن پابلو در آن نزدیکی بود رفتم تا ببینم که آنجا چه طور است. صد دلار از پولی که در کازینوی قبلی برده بودم همراهم بود و می خواستم که آن را در آنجا ببازم. آن کازینو هم بزرگ بود ولی چون بیشتر ساکنان آن شهر, افریقایی – امریکایی و فقیر هستند زیاد از محیط آنجا خوشم نیامد و افرادی را دیدم که پولهای خودشان را باخته بودند و با عصبانیت به دکمه های دستگاه های بازی می کوبیدند تا بلکه با اندک پولی که برایشان باقی مانده بود برنده شوند ولی این دستگاه ها برای این ساخته شده اند که پول بگیرند نه اینکه پول بدهند. من هم دو ساعتی در آنجا بودم و وقتی که صد دلارم داشت تمام می شد دوباره نود دلار برنده شدم و چون دیگر از دود سیگار داشتم خفه می شدم از آنجا بیرون آمدم و به خانه برگشتم. اصلا از آنجا خوشم نیامد چون از ظاهر مردم معلوم بود که فقیر هستند و به امید برنده شدن به آنجا می روند و همه دارایی اندک خودشان را هم می بازند.

هفته دیگر قرار است که با یکی از دخترهای ایرانی همکارم قرار بگذاریم و به یک جای جالبی برویم. او هم مادرش این هفته رفته است و تنها شده است و احتمال دارد که بتوانیم با هم دوست بشویم. البته من بیشتر هدفم این است که دوست معمولی باشیم چون فعلا اصلا حوصله حرف و حدیث و داستانهای مختلف را ندارم و فقط می خواهم که کمی از تنهایی بیرون بیایم. مگر اینکه پس از مدتی به طور خودجوش اتفاقاتی بیفتد که به آن سمت و سو کشیده شویم ولی فعلا هیچ قصدی برای این کار ندارم. خوبی او این است که پنج سال پیش وارد امریکا شده است و هنوز فرهنگ خودش را حفظ کرده است و همخوانی بیشتری میان ما وجود دارد. در ضمن جنوبی ها خون گرم و مهربان هستند و من دوست دارم که با آنها مراوده  داشته باشم. نمی دانم که آیا هنوز کسی مانده است که از ایران نوشته های من را بخواند یا خیر ولی اگر چنین است به شما دوستان عزیز می گویم که مسئله تنهایی در امریکا بسیار جدی است و گرچه آدم تا حدود زیادی به آن عادت می کند ولی باز هم ممکن است اذیت کننده باشد. البته این مشکل در مقایسه با مشکلات مالی و کار پیدا کردن در امریکا بسیار بی اهمیت است و همه اینها نیز در مقابل مشکلاتی که برای یک جوان در ایران وجود دارد هیچ است ولی با این حال بد نیست که شما از تمامی زوایای زندگی کردن در امریکا آگاه شوید و مثلا بد نیست که بدانید ممکن است یک روز سرگرمی شما این باشد که در مقابل آینه برای خودتان شکلک در بیاورید و به خودتان بخندید. من خودم در ایران انواع و اقسام گرفتاری ها را داشتم و هیچ وقت هم راضی نمی شوم که دوباره به آن روزگار بازگردم و روز از نو شود و روزی از نو. ولی به هر حال آدمیزاد همیشه یک سری مشکلاتی برای خودش دارد که گرچه کوچک است ولی به نظر خودش بزرگ می آید.

ممکن است باورتان نشود ولی خاطرات ایران کم کم دارد در ذهن من کم رنگ تر و کم فروغ تر می شود. دیگر قیافه ها برایم ناآشنا می شوند و وقتی که به صفحه فیس بوک آنهایی که در ایران هستند مراجعه می کنم با دیدن عکس هایی که به ندرت جدید هستند شگفت زده می شوم. گذر زمان دارد کار خودش را می کند و چهره ها و دل مشغولی های دیگری دارد جایگزین آن چیزهایی می شوند که زمانی گمان می کردم هرگز فراموش نخواهند شد. مخصوصا زمانی که ازدواج کرده بودم و درگیر احساسات و شور و شوق خانوادگی بودم. هیچوقت گمان نمی کردم که بتوانم همسر سابق خودم را فراموش کنم و مهر او را از دلم بزدایم ولی این اتفاق به مرور زمان رخ داد و اکنون حتی دیگر نمی توانم روزهایی که با هم بودیم را به خوبی به یاد بیاورم. دلم برای دوستان و آشنایانم تنگ شده است ولی آن چیزی که از آنها برایم باقی مانده است فقط مقداری خاطرات مبهم است و حتی دیگر تصویر صورت آنها هم به مرور زمان شفافیت خود را در ذهنم از دست می دهند. از همه مهم تر ماشین قراضه ام است که چه شب ها و چه روزهایی را با هم سر نکرده ایم. چقدر او را هول دادم و چقدر التماسش می کردم که روشن شود و هر بار که من را نا امید نمی کرد به قربان و صدقه اش می رفتم و او را ناز می کردم. این ماشینی که الآن دارم فقط یک ابزار است و حتی به آن توجه هم نمی کنم و برایم خیلی عادی است که روشن شود و راه برود و من را به مقصد برساند. ولی من در ایران می بایست با آن ماشین قراضه ارتباط عاطفی برقرار کنم تا دست من را در حنا نگذارد و هر زمانی که به مسافرت می رفتم خدا خدا می کردم که در میان راه خراب نشود و وقتی که ما را سالم به مقصد می رساند خوشحال می شدم و از او تشکر می کردم که آبروی من را خریده است. البته یک بار زمانی که با همسر سابقم نامزد بودیم و داشتم خانواده او را به شمال می بردم ماشین در میان راه خراب شد و خوشبختانه توانستم به طور موقت درستش کنم و با هزار سلام و صلوات بالاخره ما را به یک مکانیکی رساند که قطعه معیوب آن را بخرم و تعویض کنم.

البته چون من همیشه ماشین قراضه داشتم و همیشه هم عاشق مسافرت بودم زیاد در بین راه مانده ام ولی باز هم از رو نمی رفتم و دوباره با همان ماشین به جاده و بیابان می زدم. وقتی که جیپ داشتم عاشق این بودم که برف بیاید و همه ماشین ها گیر کنند و من بتوانم رانندگی کنم و آنها را از برف بیرون بیاورم. این تنها مزیت ماشین من در مقابل صدها ایراد آن بود و برای همین دوست داشتم که همیشه آن مزیت را به رخ دیگران بکشم و از داشتن آن ماشین قراضه به خود ببالم و مشعوف شوم. هر زمانی هم که با دوستان به جاده و بیابان می رفتیم حتما می بایست وارد یک سراشیبی و یا سربالایی شدیدی شوم که ماشین های دیگر نتوانند بیایند و من از دنده کمک استفاده کنم. یک روز که با عمو و پسر عمه خودم برای ماهیگیری به سد لتیان رفته بودیم من ماشین را از یک جاده بسیار ناهموار به پایین بردم که در نزدیکی آب قرار بگیرد. آن روز زمستانی بسیار سرد بود و هیچ کسی هم در آن نزدیکی نبود زیرا آن زمان جمعیت تهران نسبتا کمتر بود و جاده های فرعی کنار سد هم بسیار خاکی و ناهموار بودند. ما طبق معمول نتوانستیم ماهی بگیریم و نزدیکی های گرگ و میش هوا وسایلمان را جمع کردیم که برویم. وقتی که می خواستیم از آن سربالایی شدید عبور کنیم من ماشین را بر روی دنده کمک سنگین گذاشتم. ماشین جیب من سه تا دسته دنده داشت که در کنار یکدیگر قرار داشتند و بزرگترین آن مربوط به دنده معمولی ماشین بود و دوتای دیگر که کوچک تر بودند نیز کمک دنده ها بودند که به کمک آنها می شد دیفرانسیل را به چهار چرخ ماشین منتقل کرد. وقتی که سربالایی تیز را رد کردیم هوا کاملا تاریک شده بود و من توقف کردم که ماشین را از کمک دنده خارج کنم و به طور معمولی به حرکت ادامه دهیم ولی کمک دنده گیر کرده بود و وقتی که من یک ضربه به آن زدم هر سه تا دسته دنده از جای خودش کنده شد و در دستم قرار گرفت.

هوا بسیار تاریک و سرد بود و ماشین دیگر نمی توانست در دنده قرار بگیرد که حرکت کند زیرا دسته دنده ها از جای خودشان در آمده بودند. بخاری ماشین هم که بی بخار بود و ترجیح دادیم که ماشین را خاموش کنیم تا لااقل بنزین تمام نکنیم و ببینیم که بعد چه می شود. هیچ جنبنده ای در آن نزدیکی وجود نداشت و حتی آبادی هم در آن اطراف نبود که بشود با پای پیاده به آنجا رفت. من یک کاپشن سربازی بسیار گرم داشتم که آن را پوشیدم و کلاهش را هم بر سرم گذاشتم و به بیرون از ماشین رفتم. به عمویم که در ماشین و در کنار پسر عمه ام نشسته بود و دستهایش را به هم می مالید تا گرم شود گفتم که سه تا دسته دنده ها را همینطوری در جای خودشان و در روی هوا نگه دارد تا من به زیر ماشین بروم و ببینم که چکار می شود کرد. وقتی که دسته دنده ها را بالا کشیده بودم دیدم که انتهای آنها مثل حلقه است و فهمیدم که حتما یک میله از میان آنها می گذرد که آنها را به همدیگر و به جعبه دنده وصل می کند. وقتی که به زیر ماشین رفتم کورمال کورمال انتهای دسته دنده ها که از سوراخی به پایین آمده بودند را با دستانم پیدا کردم و متوجه شدم که میله ای که آنها را به هم می چسباند در حلقه کناری جعبه دنده آویزان است و تنها کاری که می بایست انجام بدهم این بود که آن میله را از میان آن حلقه ها رد کنم و به طرف دیگر برسانم. ولی این کار به این سادگی هم نبود و حدود سه ساعت برای من طول کشید تا بتوانم با کمک ضربه انبردست آن میله را از میان حلقه ها رد کنم. سرمای شدید در تمام استخوان هایم نفوذ کرده بود و دستانم حس نداشت ولی به هرحال توانسته بودم ماشین را راه اندازی کنم و خودمان را از میان آن بیابان نجات دهم. دست ها و سر و صورتم هم روغنی شده بودند و وقتی که به خانه عمه ام رسیدیم مدتی طول کشید تا من خودم را تمیز کنم. البته روغنی بودن من دیگر عادی شده بود و معمولا وقتی که ماشین خراب می شد تا قبل از این که اصغر آقا مکانیک خودش را به من برساند من کاملا روغنی شده بودم.

در آن زمان اگر یک نفر به ماشین قراضه من لگد می زد و یا به آن می گفت لگن قراضه واقعا قلبم به درد می آمد و ناراحت می شدم ولی اگر این ماشین فعلی من که بسیار گران و لوکس است در مقابل چشمان من آتش بگیرد و بسوزد و یا مچاله شود می گویم به درک و به شرکت بیمه زنگ می زنم که پولش را به من بدهد. ارتباط من با ماشین قراضه ام در ایران طوری بود که قابل وصف نیست و به مسائل مادی هم مربوط نمی شود. آن ماشین های قراضه ای که من داشتم بخشی از زندگی من بودند و سهم عمده ای در شکل گیری خاطرات من داشتند و اکنون تمامی خاطرات جالب و هیجان انگیز زندگی من به نوعی با آن ماشین ها و یا خرابی آنها در ارتباط است. البته اوقات بسیار خوشی را هم داشته ام که همیشه ماشین های قراضه من نقش موثری را در آنها ایفا می کرده اند. شاید این ارتباط فقط با ماشین نبود و با دیگر وسایل خانه که آنها را خریده بودم نیز چنین ارتباطی داشتم و آنها را خیلی دوست می داشتم. مثلا اولین تلویزیون بیست و یک اینچی که به طور قسطی خریده بودم را مثل یک بچه تر و خشک می کردم و از دیدن آن واقعا لذت می بردم و آن را دوست داشتم در حالی که الآن به تلویزیون شصت اینچی سه بعدی خودم مثل یک جسم بی ارزش نگاه می کنم و نمی توانم هیچ ارتباطی با آن برقرار کنم. برای همین است که احساس می کنم زندگی من در ایران و تمامی چیزهایی که در اطرافم بودند روح داشتند و به زندگی من معنای بیشتری می بخشیدند در حالی که زندگی من در ایجا مرده است و روح زندگی ندارد. شاید یک بخشی از این تصورات مربوط به سن و سال من هم باشد و به هرحال آدمی در هر محدوده سنی یک نوع شرایط روحی خاصی را طی می کند که متفاوت با زندگی گذشته است. 

با تمام این حرف ها و حدیث هایی که گفتم باز هم اگر به من بگویند که کدام زندگی را ترجیح می دهی طبیعی است که زندگی فعلی خودم را با قاطعیت ترجیح می دهم زیرا که انسان همیشه از مشکلات گریزان است و آسودگی را در مقابل دشواری زندگی بر می گزیند حتی اگر آن آسودگی عاری از روح زندگی باشد. ولی بعضی وقت ها سوزش آتش نیز می تواند کمی شور زندگی را در انسان بر انگیزاند و شاید برای همین است که مولوی می گوید مرد را دردی اگر باشد خوش است, درد بی دردی علاجش آتش است. حالا باید تا سال آینده صبر کنم و پاسپورت امریکایی خودم را بگیرم و سپس ببینم که می خواهم چه خاکی را در این زندگی خاکی بر سرم بریزم و برنامه ام برای آینده چیست.

Advertisements
3 دیدگاه
  1. Anonymous permalink

    سلام. من نوشته هاتو خیلی دوست دارم.
    یه پیشنهاد و درخواست: مطالب رو به ترتیب زمان به یه شكلی كه بشه انتخابشون كرد تنظیم كن و جداگانه توی یه جای دیگه قرار بده. امكانات وبلاگ برای بررسی همه ی پست ها كمه.
    تو آدم عمیقی هستی و مطالبت بیشتر از یه نگاه ساده برای كسی كه قصد مهاجرت داره ارزش خوندن داره.
    من شخصا هیچ وقت از زمانی كه مهاجرت كردم به آمریكا احساس دلتنگی نداشتم. الان 6 ساله كه خیلی كم به ایران فكر كردم. ولی از شب بعد از انتخابات 2009 كه پدرم رو دستگیر كردن و هنوزم آزاد نشده خیلی دلتنگ اون شدم. من فكر می كنم این ایران خراب شده یه جوریه كه حتی اگه وابستگی نداشته باشی ، بازم یه جوری درگیرت می كنه! موفق باشی.

  2. سلام آرش​خان؛
    ببين جون هرکي دوست داري ديگه از اين ماشينت(تو ايران) صحبت نکن! آخر حوصله سر بره. ممنون 🙂
    راستي عزيزم خيلي از IPهايي که مي​بيني مال ايران نيست، در واقع از ايران و با VPN وارد شدن (مثلاً خود من فکر کنم UK باشه IPم ولي از ناف تهران کانکت شدم)
    در مورد دلتنگي؛ فکر مي​کنم تو يه نمه احساساتي هستي. هيچوقت شده بيطرفانه با خودت فکر کني چرا زنت ازت جدا شد؟! شايد چيزي در تو باشه که اگر تغييرش بدي ارتباطت رو با زنها بهتر کنه.
    در مورد زبان انگليسي سال 2009 يه پست داده بودي، مي​شه لطفا بازبينيش کني و دوباره متني در اون مورد بدي؟
    ممنون ـ کامران

  3. Anonymous permalink

    aza.joon

    daghighan sharayete roohie man !!!

    in video ro bebin arash :

    ye syndrome e ke adam inghad info e jadid miad ghadimo faramoosh mikone va shayad ham ghati kone asan … its gonna happen 4 me very soon lol 😀

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: